تبليغاتX
لی لی

 

چقدر یه فیلم خوب میچسبه...هفته ی پیش به خاطر همزمان بودن خاکسترهای زمان که از سینما4 پخش شد و یه فیلم از وودی آلن نتونستم خاکسترهای زمان رو ببینم...اما تکرارشو دیدم...خدا کنه بتونم دوباره گیرش بیارم...اگر کسی داشت تو رو خدا از من دریغ نکنه...

فیلم محصول 1994 از کارگردان مطرح هنگ کنگی "وونگ کاروای"هست...

این فیلم خوشگل در مورد داستان عشق های از دست رفته،مردمی که با ناامیدی به دنبا ل هدف در زندگیشونن و....است."فنگ"شخصیت اصلی فیلم توی یک جای کاروانسرا مانند پرت و دورافتاده ای تو کویر زندگی میکنه و کارش حل کردن مشکلات مردم یا به عبارت دیگه جفت و جور کردن کشتن و اینا با قیمت مناسبه...اما اشتباه نکنین..منتظر یه فیلم  بزن بزن مثل فیلمای بروسلی نباشید...خلاصه هر سال فصل شکوفه دادن درختهای هلو "یاۀوشی"دوست فنگ به دیدنش میآد...امسال در حالی به دیدن فنگ میآد که یک سوغاتی عجیب همراهشه..یه شراب جادویی که باعث میشه گذشته رو فراموش کنی که از اون شراب بخوره... طی سال بعد آدمای زیادی به کاروانسرای فنگ میآن...هر کدوم با داستان منحصر به فرد خودش...

آخه من از این فیلم عجیب چی بگم...باید خودتون ببینین این فیلمو...این عکسی هم که گذاشتم مال زن برادر فنگه که یاۀوشی هر سال به دیدنش میره و عاشقشه...عجب قیافه ای داره ..چقدر لطیف و ناز..

 

اینم یه چند تا Memorable Quotes فیلم:

The Woman: Why didn't you let him know I live here?
Huang Yao-shi: You didn't ask me to.
The Woman: [sobbing] You are too honest!

 

 

Ou-yang Feng: The harder you try to forget something, the more it will stick in your memory. Once I heard someone say that if you have to lose something, the best way to keep it in your memory.

 

 

Ou-yang Feng: [to a potential customer] For all these years, there must be some people who you don't want to mention or you don't want to meet again. Because they did something really awful to you. Maybe you want to kill them. But you dare not. In fact, it's really easy to kill a person. Not difficult at all. I have a friend who is great at solving problems. But he has been a little short lately. If you can give him some money, he must be able to solve your problems. Indeed you can think my proposal over. But be quick!

 

 

Ou-yang Feng: If you don't want to be turned down by people, the best way is to turn them down first

+ نوشته شده در  ساعت 9:28  توسط مورچه ی سیاه | 

اه ...اصلا حال و حوصله ندارم شرق هم که توقیف شد...البته چه بهتر...دیگه چقدر میخواست با بال بال زدن سرشو از آب بیرون نگه داره؟؟؟

الله اعلم که این راه قراره به کجا منتهی بشه...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:15  توسط مورچه ی سیاه | 

نمیدونم والا...خیلی عجیبه...امروز دوباره حول و حوش همون ساعت بود که تلویزیون رو روشن کردم...میدونین کی داشت میخوند؟؟؟همین رجینا اسپکتور!!!!... حالا جالبتر اینکه وقتی داشتم تلویزیون رو خاموش میکردم...دوباره همینو گذاشت...من که میدونم خدا جون قراره بمیرم...خوب چرا اینقدر عذابم میدی؟؟؟؟خوب بزن یهو بکش منو...اول که صدامو خفه میکنی...بعدش که موهامو کوتاه میکنی...معلوم نیست عذاب بعدی چیه و کی نازل میشه...

وااااااااااااااااای...هر چی میگذره بیشتر و بیشتر ناراحت میشم ...باز باید قیافه ی نحس اساتید و همکلاسیهای محترمو تحمل کنیم...اه اه اه...چقدر مدرسه خوش میگذشت....من واقعا از <<دانشگه>> بدم می آد...

هی...خدا  به همه صبر عنایت کنه....

+ نوشته شده در  ساعت 12:18  توسط مورچه ی سیاه | 
چند روز پیش "طعم گیلاس" رو دیدم...حالا دیگه هر وقت میخوام تخم مرغ بخورم یاد آقای بدیعی می افتم ...واقعا به نظرتون جالب نیست، یه نفر که از زندگیش سیر شده و داره مقدمات کفن و دفنشو – یا فقط دفنشو – آماده میکنه،دعوت املت کسیو به این دلیل رد کنه که تخم مرغ واسش خوب نیست...یا توی یکی از اون سکانسای پایانی فیلم،جایی که داشت از خونه میرفت بیرون که توی گورش بخوابه،همه ی چراغها رو خاموش کرد و حتی دوباره برگشت تا لامپی رو که فراموش مرده بود ، خاموش کنه.....خیلی چاکرخواتیم عباس جون....
وای دارم حناق میگیرم...آخه سرما خوردم و صدام گرفته...راستش اولین باره که همچین اتفاقی واسم می افته..اصلا حس جالبی نیست...نه تنها صدام در نمی آد ، که درست و حسابی هم نمیتونم بخوابم...البته خوب این بیخوابیم بد نیست...مثلا امروز وقتی دیدم نمیتونم بخوابم اومدم جول و پلاسمو پهن کردم جلوی تلویزیون و یه موزیک ویدۀو خوشگل دیدم از یه خانومی به اسم "رجینا اسپکتور" به اسم ...اگه خواستین سر بزنین این سایتشه.امیدوارم آهنگاش خزوخیل نباشن این موزیک ویدۀوهه که خیلی ناز بود.
آخ که چقدر گلوم درد میکنه... به قول عباس توی آژانس شیشه ای"حاجی گولوم مٌسوزه"...
+ نوشته شده در  ساعت 7:10  توسط مورچه ی سیاه | 
 

راستش...الان مدتهاست که نخوابیدم...ساعتها  بیوقفه داشتم دنبال لیریک آلبوم این گروه گور به گور شده ی تایگر لیلیز میگشتم...که البته آخرشم بینتیجه موند...البته بینتیجه ی بینتیجه هم که نه...نتیجه اش ساخته شدن این وبلاگ بود...زکی...ریدم تو نتیجه ات جانم...آره داشتم میگفتم...خانم یا آقایی که شما باشین همینطور که داشتم اینور و اونور چرخ میزدم یهو چشم خورد به یه مطلبی...حالا چه مطلبی؟؟؟آآآآآاااااووووووووو...به قول رشتیا...بسته(به کسر ب )...چه عجله ای داری واسه دونستن...بابا جون میگم...دو دقیقه زبون به دهن بگیر....آهان...خوب مطلب جالب این بود که یه آقای بزرگواری عرض کرده بود که آخه وقتی حرفی واسه گفتن نداری واسه چی وبلاگ میسازی؟؟؟...احساس کردم طرف صحبتش منم..واسه همین به دور از ادب ـ که همیشه مادر بزرگوارم مرا بدان حکم میداد ـدیدم که جوابشو ندم...به همین علت شروع کردم باهاش به حرف زدن...

من:آخه دلم میخواد که یه وبلاگ داشته باشم...مگه چیه؟؟؟

اون:خوب ببین جانم...مشکل همینجاست دیگه...من دلم اینو میخواد من دلم اونو میخواد...همینه که آخرش ریده میشه تو همه چی...

من:ای بابا...یعنی چه...من نمیفهمم...این همه آدم بدون اینکه چیزی واسه بلغور کردن داشته باشن میان یه وبلاگ میسازن حالا منم روش...مگه چی میشه؟ها؟؟؟

اون:همینه دیگه...گیر کارت همینجاس...همینه که همینی...

من:بله...بله...منظور؟؟؟!!!

اون:خوب ببین...تو نگاه میکنی به آدمای دوروبرت...و در حالی که خوب میدونی که چقدر ضاقارتن بازم خودتو جر میدی که یکی از اونا باشی...اون قلی بدبخت مگه ده هزار بار بهت نگفت نمیر چون این یه کاریه که همه میکنن؟؟؟ ها؟؟؟

من:وایسا ببینم...تو قلی رو از کجا میشناسی؟؟؟

اون:.....

من:وایسااااا...ا...ااا.....ااااا....ااااا....(صدا فید میشه)

عجب...بیخوابی واقعا بده...بهتره فعلا بحث راجع به این موضوع رو بذاریم واسه بعد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 8:26  توسط مورچه ی سیاه |