تبليغاتX
لی لی
ای تروفو! یو آر مای گاد....
این ژول و ژیم نمیدونین چقدر خداااااا بود....این دختره کاترین اول فیلم یه حرف باحالی زد...اونم با چه صدای آنجلیکی...

You said ''l love you!''
and l said ''Stay!''
l nearly said ''Take me!''
but you said ''Go away!'
+ نوشته شده در  ساعت 20:41  توسط مورچه ی سیاه | 
دهنم صاف شد...امروز از شدت گه بودن دانشگه نزدیک بود گریم بگیره...من نمیخوام برم یونی...کی تموم میشه؟
+ نوشته شده در  ساعت 19:39  توسط مورچه ی سیاه | 
اهم اهم...با توکل بر خدا...مطلب جالبی رو که الان یه جایی دیدم مینویسم...اصلا هم نمیگم منظورم کیه...شما هم نمیفهمید...اگرم فهمیدید امممم....دمتون گرم....

Problems to pronounce his name?
It's very easy: "A-mad-dog-on-jihad"
+ نوشته شده در  ساعت 5:5  توسط مورچه ی سیاه | 
نمیدونم چرا احساس کردم باید بیام و راجع به حلیم بادمجونی که الان خوردم حرف بزنم...خیلی خوشمزه بود...پر گوشت و پر گردو و خلاصه پر پر و پیمون...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخ مامان ...
+ نوشته شده در  ساعت 4:39  توسط مورچه ی سیاه | 
داشتم به این فکر میکردم که من خیلی جوادم...اول از همه اینکه هر کیو میبینم عاشقش میشم حالا چه دختر باشه چه پسر... دوم اینکه همه ی آدما وقتی یکی میمیره تازه به این فکر میافتن که یه همچین کسی اصلا وجود داشته منم اینجوریم...مثلا قبل از اینکه این عمران جان غزل خداحافظی رو بخونه یه بار این "حالا حکایت ماست" رو خونده بودم...اما از وقتی این طفلی مرد مثل نمازای یومیه هر روز میخونمش و حال میکنم...به قول دوستان عزیز خارجیم I am so javad…. ...حالا همه ی اینا رو گفتم تا برسم به این حکایته:
جبران کمبود
کسبه هنگام وزن کالا وقتی سنگ کیلویی کم می آورند، کنارش پاره سنگ میگذارند تا سنگ و کالا با هم میزان شود. بعضی از آدمها هم که عقلشان پاره سنگ برمیدارد ، همین وضع را دارند. شما ناچارید با مصرف بیشتر فسفر مغز خود ، کمبود فسفر مغز آنها را جبران کنید. مثلا راننده ای را میبینید که هنگام رانندگی ، با دهان باز دارد آسمان را نگاه میکند. او کمبود فسفر دارد. شما ناچارید به همان مقدار فسفر بسوزانید تا حادثه ای پیش نیاید. گاهی در آن واحد گرفتار دو تا ازگل میشوید و ناچارید فسفر دو نفر را یکجا تامین کنید. این طور که پیش میرود ، میترسیم روزی خودمان دچار کمبود فسفر شویم.
+ نوشته شده در  ساعت 3:3  توسط مورچه ی سیاه | 
امروز برای بار n ام فیلم dead man و دیدم...به این نتیجه(هه هه بازم نتیجه...)رسیدم که موسیقی متن این فیلم ما را بس...حتی اگه هیچی دیگه در عمرم نگوشیده بودم...
+ نوشته شده در  ساعت 1:46  توسط مورچه ی سیاه | 
گفتم بیام و آدرس فیلتر شکن بذارم ...هر وقت ترکید یکی دیگه...حداقل یه خیری به ملت برسونم...

http://private-proxy.net
+ نوشته شده در  ساعت 14:34  توسط مورچه ی سیاه | 
اون کلاس رویایی تمام شد...فکر نمیکنم دیگه تا آخر دوران تدریسم یه همچین کلاسی به تورم بخوره...به تک تک دانش آموزام عشق میورزیدم...چه کلاس فان ی بود...
+ نوشته شده در  ساعت 14:21  توسط مورچه ی سیاه | 

I always tell the truth even when I lie ... <<Tony Montana>>  Scarface 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:54  توسط مورچه ی سیاه | 

دیروز در خدمت سید علی صالحی بودیم ...نمیدونم چرا دوباره این احساس بهم دست داد که هیچ وقت به دیدن آدمای مشهور نرم...دکتر پاینده هم توی سخنرانیش همین اشتباه آدمای داغونی مثل منو متذکر شد....

+ نوشته شده در  ساعت 18:7  توسط مورچه ی سیاه | 
fuck university امروز تو حیاط دانشگاه با یه عده از بچه ها دور هم جمع شده بودیم و یکی از سفها در صحبت گوی سبقت رو از بقیه ربوده بود...تجسم کن...یکی جلوت در حال ک**** گفتن باشه و هر چی تو با بزرگواری تمام صبوری به خرج میدی و سکوت میکنی اون همچنان به شرح افاضاتش ادامه میده...این صحنه از نظر من خیلی سینمایی بود...یه ابله نشسته و داره حرف میزنه یه عده هم بالای سرش ایستادن و با بدبختی دارن خودشونو جر میدن که بهش بفهمونن که داره چرت میگه!!!این وسط من سکوت مطلق... dream theater تو گوشم آدمایی رو میبینم که فقط لباشون تکون میخوره و صدا ندارن ...با هر انگشتی که روی سیمها کشیده میشد من یه بتکی  رو تصور میکردم که میکوبم تو سر این بشر...

خدایا...قربون قدرتت برم که میتونی این همه یابو رو با هم یه جا نگه داری!تازه این یه اجتماع کوچیکه...ابعاد وسیعترش رو میتونین تصور کنین؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 4:53  توسط مورچه ی سیاه | 
عمران صلاحی هم مرد...اما نمیتونم حتا یه دونه از شعراشو به خاطر بیارم...

+ نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط مورچه ی سیاه | 

دیروز دست یکی از بچه ها یک کتاب شعری دیدم با عنوان "پرتم از پنجره های دنیا"...شاعرشم یه آقایی بود به اسم "هادی مومنی"...یه قسمتش که کلی باهاش حال کردمو مینویسم:

تعارفم نمیکنی تلخ هم که شده لحظه ای با تو بگذرانم؟؟!...

+ نوشته شده در  ساعت 0:57  توسط مورچه ی سیاه | 
همه چی شده هشت و نیم....وقتی ساعت حرکت قطار هم هشت و نیم اعلام شد نزدیک بود سرمو بکوبم به دیوار...من میمیرم...میدونم...آخه فلینی من از دست تو چکار کنم؟؟؟
+ نوشته شده در  ساعت 15:50  توسط مورچه ی سیاه |