![]() |
![]() |
|
|
نمیدونم تا حالا اسم گروه آبجیز به گوشتون خورده یا نه...به احتمال زیاد خورده...من که تازه یه ماهه میشناسمشون...خیلی خوبن...بیلیو می...حالا کار ندارم چی میخونن(البته این به اون معنا نیست که من به لیریک اهمیت نمیدم چرا که معیار من بد از اینکه یه آهنگی رو جنده کردم- اکسکیوز مای لنگواج – چیزیه که طرف میخونه) خیلی باحالن مثلا تو آهنگ "مرد که گریه نمیکنه" میخواد به معرفی پسری بپردازه که داستان آهنگ راجع به اونه...میگه: "یکیو میشناختم مثکه اسمش علی بود یا نه مثکه خدایا مرتضی یا تقی بود"...دیگه تا آخر ول نمیکنه هر وقت میخواد بهش اشاره کنه همه ی اسما رو میگه که علی یا مرتضی یا تقی...حتی نقی...خیلی خوب کس خلن... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:23 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
بالاخره طلسم با بدبختی شکسته شد و ما این ماین سوییپر را بردیم...البته آخرش یه بمب اضافه آمد که دو برابر وقت تمام کردنش را صرف گشتن به دنبال بمب اضافی کردیم اما به هر حال میشن اکامپلیشد!!!!!
به قول استویی کاراکتر محبوب بنده در فمیلی گای: "ویکتوری ایز ماین"!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:23 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
من که گرفتار روزمرگی ام اما شما ببینین کدوم روز هفته واستون خاصه همون روزمیمیرین این البته البته این عقیده ی الی ه ... چون قیصر یه شعری راجع به سه شنبه داره و سه شنبه مرد، فرهاد هم از جمعه بدش میومد و همون روز غزل خداحافظی رو خوند |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:7 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
اولندش که من میخوام زور بزنم هر جور شده فوق برم دانشگاه تهران بخونم چونکه رفتم کتابخونه ش و کلی تحت تاثیر تکنولوژیش قرار گرفتم...اینکه جلو قفسه زانو بزنی و مطمئن باشی اون اطلاعاتی که از تو برگه دون جمع کردی اصلا به درد نمیخوره خیلی ضایعس خداییش...اونجا یه دکمه میزدی از اون ور کتاب میومد...به قرآن!!!! دومن که این ماین سوییپر به هیچ صراطی مستقیم نیست! سومندش که مامان زنگ زد با لحن کسی که میگه امروز اینجا هوا آفتابیه گفت که آبجی جانمان دماغشو عملیده!!!!!!اعصاب مصاب ندارم...از هرچی بدم میاد این مامان اینا انجام میدن...اونم در حالی که واسه من لپ تاپ نمیخرن!!!! چهارمندش اینکه یکی از شاگردام اومد سر کلاس من بهش گفتم: واسه چی جلسه ی پیش غایب بودی؟ -کیفمو زدن... اوا خاک وچوک...کجا؟ -میدون شهرک... اونجا که پلیسه یه عالمه، نگرفتن دزده رو؟؟؟ -نه...عوضش بهم گفتن موهاتو بکن تو!!!! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:9 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
با عرض پوزش از مری که مجموع سوالاتم رسید به هفت:
بنده علاقه ی زیادی به بازی "ماین سوییپر" ویندوز دارم...فقط میخوام بدونم که آیا تا بحال کسی توانسته اکسپرتش را ببره با خیر
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:27 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
خوب، میخوام اجابت کنم دعوت مری رو... چرا رو دفترا مینویسن نوت بوک؟ یعنی اگه ننویسن، ملت به جای پفک دفتر میخرن؟ * * این استادای جدی و بداخلاق چی میگن؟ خداییش حرف حسابشون چیه؟ آخه من نمیفهمم واقعا چطور ممکنه یه نفر سی چهل سال عمر خودشو تلف کنه هی شعر و اینا بخونه و اسم خودشو بذاره ادبیاتچی بعد بیاد به زور واسه خودش احترام جور کنه...به زور یعنی واقعا به زور ها... * این کانسپت جبهه گیری رو نمیگیرم خداییش...مثلا همین پدیده ی نامجو...یه سری میان میکوبنش یه سری هم مث زهرا وقتی من میگم "این چیه؟" میگه "این نه، آقای نامجو"... :دی... اصولا کار مزخرفیه...آقاجان اگه اینقد ابلهی که خودتو فن(!) یه چیزی حساب میکنی پس مث یه فن درست حسابی رفتار کن و هر چی طرف میخونه باهاش حال کن اگرم فن نیستی که پس زر نزن، دلش خواسته اینجوری بخونه به تو هم مربوط نیست. الان منو ببینین....فن ریدیو هد نیستم با آلبوم آخریش حال کردم گوش میکنم...قلی حال نکرد باهاش گوش نمیکنه...حرف مفت هم نمیزنه....دوست منه دیگه...باشعوره!!!!!!! * میدونم جویس خدا بوده و دیگه مثلش هیچوقت نمیاد...چرا میاد میگه همینگوی خداست اول و آخر داستان کوتاهه و اینا؟؟...من کس خلم یا اون یا ارنست؟؟؟ * کتابخونه ها چرا هیچوقت اونچیزی که میخوای رو ندارن؟؟؟؟چرا با اینکه از هر کتابی ده جلدشو میخرن نهایتا همش نیست و نابود میشه؟؟؟ * این پسرا چرا اینقد اصرار دارن که قبلا سکس داشتن؟؟؟ ما یه سری دیگه هم سوالات(!) داریم اما چایمان که میخواهیم با شکر پنیر(یعنی همون آبنبات اهوازی) بنوشیم سرد میشود ...سوالات بعدی را نیز در آینده خواهیم پرسید. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:53 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
*بعد از بسیت سال عمر بی عزت فهمیدیم که از هفت هزار کلمه ی قرآن ده هزارتای آن تکرار شده است!!!!!!!(گااااااد...پیپل کن بی استوپید!!!!)
*ما میریم به مدرسه با الفانتان شووووهه(یعنی همون الفنت شو که میشه کفش ملی)....حالا بگین شان نزول این پست چیه...من کجا میخوام برم؟!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:53 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
هفته ي پيش به همراه دوستي رفتيم شهر كتاب...يه كتاب ديدم خيلي باحال...امروز كه ميرفتم پيش قلي دوباره كتابه رو ديدم و خريدم...تو راه يه كمشو خوندم و سوار اتوبوس شدم...سرمو گذاشتم و خوابيدم يهو يه دست انداز از خواب پروندم...نيگا كردم ديدم يه داف خفن پيشم نشسته...به به...دوباره چشامو گذاشتم روي هم...با هر دست اندازي بيدار ميشدم و ميديدم كه اين دافه بدجور رفته تو نخه كتابه...خلاصه پنج دقيقه به آخر مسير بلند شدم ... خميازه و چشم مالي و آب دهن پاك كردن و مقنعه صاف كردن و اينا حسابي بيداره بيدار كه دافه گفت: - ميشه ببينم كتابتو؟؟؟ (ايول داف باشعور)...آره آره بيا...خيلي باحاله داستان كوتاهه اول فك ميكني جداست بعد يه خورده ميخوني ميبيني همش به هم مربوطه (فك نكنين منظورم مستوره ها!!!) بدجوري تصويرداره مث فيلم ميمونه...چجورياس وقتي از روي تصوير فيلمو برميگردوني...همه ي اينارو آورده تو داستانش... - عجب...حالا واسه چي خريديش؟!ازاسمش خوشت اومد؟ .....دو نقطه او....جيزز كرايست... -حالا معنا داره؟ هااااااا؟! -آره...ببين من ميگم كتاب باهاس بامعنا باشه...مثلن...كتاباي پائولو كوئليو... ....من اينجا توتالي اسپيچلس شدم و هر وقت اينجوري ميشم عين احمقا ميشه قيافه م...مث اون روز سر كلاس نقد كه اميرحسين داشت يه داستاني رو نقد ميكرد كه مطمئنم حتي يه بارم نخونده بودش...و وقتي راجع به تلميح به بوسوم آو ايبراهام ازش پرسيدم گفت...ايبراهام؟؟؟كام آن يو نو...ايبراهام...(دو نقطه او...جيزز كرايست...آيم اسپيچلس اگن)...ايبراهام همون حضرت ابراهيم خودمونه ديگه... پائولو كوئليو؟؟؟؟!!! -آره يه نويسنده ي خداس...حتمن بايد كتاباشو بخوني... .... - حالا اين كتابو از كجا خريدي از ميلاد نور!!!!(خدا رو شكر رسيديم) - خيلي خوشحال شدم...موفق باشي... همچنين. (ميدونم آرزوي رابطه با داف باشعورو با خودم به گور خواهم برد) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 23:0 توسط مورچه ی سیاه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
Some are born great
Some achieve greatness Some have greatness upon them ...and then...there are others |